برای فاطمه حقوردیان عزیز:
پرنده ی می پرد
مردی سیگارش را روشن می کند
زنی در جوار سبزی ها جوان میشود
و اتومبیل ها
به آرزوی رهایی
با حنجره ی بوقی خود
شیون می کنند
و
من
بغزم می ترکد
و می گویم دیگر در این چهار راه
خواهم مرد
علی بلیغی
برای فاطمه حقوردیان عزیز:
پرنده ی می پرد
مردی سیگارش را روشن می کند
زنی در جوار سبزی ها جوان میشود
و اتومبیل ها
به آرزوی رهایی
با حنجره ی بوقی خود
شیون می کنند
و
من
بغزم می ترکد
و می گویم دیگر در این چهار راه
خواهم مرد
علی بلیغی
ساعت ها را کوک میکنم
دیدار نزدیک است
به قیامت
من هیچ وقت دیر نخواهم کرد
آغوشت را آماده کن
علی بلیغی
باد به سر آغاز تو می رسد
تو جان دوباره می گیری
و من از عشق تو می میرم
علی بلیغی
درب را ببند
چشمانت را باز کن
و به من خیره شو
من از دوست داشتن تو
چنان لبریزم
که درب دلم را باز می کنم
و چشمانم را می بندم
در دایره چشمانم
به تصور تو می نشینم
پنجره را باز کن
بگزار که عطر نفس هایت
آسمان شب دلم را
با ستارگان
خاطراتت
به روز ماننده کند
علی بلیغی
کوتاه و بلند بوده اند
دستان و ایمانم به تو
من فقط به اندازه ی یک اثر انگشت
بر صفحه ی تار ِ سند ِ مرگت
برایت بوده ام
کاش نام تو
ای پدر
ای بزرگوار
پیش از این
بیش از این
بر زبانم
خروشان میشد
علی بلیغی
برایت کم بوده ام
به اندازه یک برگ
در پاییز تلخ
در پیاده روی تنهایی
در جاده ی که آخرش
به سوگ تو پیوند می خورد
من برای تو
کم بوده ام
علی بلیغی
از کابوس رفتنت
هوشیارم کن
در بیداری
حس مرا
نفهم
درد دارد
تنها چراغ را خاموش کن
و برو
علی بلیغی
با من سخن بگو
دروغ بگو
حتی
قول می دهم
که باور کنم
هر جا که دوست داری
لبخند بزن
قسم می خورم
آنجا متولد شوم
چشمانت را باز کن
دوباره
دوباره
دوباره
تا زیبا شوی
موهایت را باز کن
تا
باد شوم
فریاد شوم
با من سخن بگو
علی بلیغی
برو
هر چقدر می توانی دور شو
دور و دور تر
امید
شب ِ موی توست
هنگامی که نیستی
صدا
رد نفس های توست
در گوشم
اکنون می فهمم
چشم بارانی
آرام بخش
دل آتشین است
در روز ها
و شب های
مه آلود
طوفانی
علی بلیغی