تو هستی
من هستم
آفتاب نیز هست
خورشید را سنجاق کن کنار چشمانت
تو آفتاب را زیبا می کنی

هنگامی که تو را می بینم
دلتنگی هایم چند برابر می شود
چگونه می شود تو را دید
و دلتنگت نشد؟

بودا شده ام امروز

در کنار خاطراتت

از در به در آمدیم
-:( سلام رئیس )
بوی خوش قهوه
- من می گویم تلخ -
بوی تن تو بود

از در به در آمدیم
در به در تر از همیشه
در کنج خلوت
چشم دوختیم به هم
امروز رئیس تویی
انصافمان محبت است

امروز تو آمدی با چتری از باران
تا در خشک سالی رفاقت
تن پوشمان شود
دستانت بوی باران می داد

از هر در که آیی
- زیبا
زیبا
زیبا-
من همانند تو می شوم
در کنار تو

می خواستم بگویم :
رئیس تویی
و گفتم
و رئیس شدی

-: (سلام رئیس)
صدای قلب مرا می شنوی؟
-: سخت است شنیدنش!
امروز باد همه چیز را با خود می برد
-: باد تو را هم می برد؟
-: آری

امروز آمدم
اما در بسته بود
از پنجره آمدم
لبخندت را که همیشه از من می دزدیدی – دیدم
در کنار آفتاب می درخشید

راستی رئیس
دوستت دارم

در این ترانه
بمیر
ای کوچک نا زیبا
دیگر دلی برای تنگ ماندن ندارم
در گوشه ی قلبم
تو را به دار آویختم
و
عطسه کردم